صداهایی پر از حرفـــــــــــــ
با صدای بلندی از جا برخواستم
شنیدم که شیشه ی پنجره خود را قابش میکوبد...
شاید میخواست بگوید :
جایم تنگ است
و یا اینکه مرا محکم تر در آغوش بکش
درخت همسایه خود را به دیوار و سایه بان میکوبید.
شاید او هم همدرد شیشه بود.....
گلها از وحشت کوبش , همه طناب وصلشان گسیخت...وحیاط پر شد از گلها و برگهای زیبا و تازه.
برخواستم و با تبسمی شیرین,نماز شکر بجا آوردم.
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۰/۲۱ ساعت 11:58 توسط طالب بندگی
|
در مورد وبلاگ و نویسندش چند نکته قابل ذکر است: